شمارهٔ ۸
نرگس مست تو را باز خماری دگر استمینماید که در اندیشهٔ کاری دگر است
آهوی چشم تو امروز شکار دگری استنه چو هر روز به دنبال شکاری دگر است
گه شوی زرد ز اندیشه گهی سرخ ز شرمباغ دلجوی تو را سیب و اناری دگر است
در گلستان تو نارج و ترنج آمده باردر بهشت رخت امروز بهاری دگر است
هر که را صفشکنی چون تو شود صید کمنددم ز انصاف توان زد که سواری دگر است
بر نگاهت صف مژگان که آورده شکستکه سراسیمه ز هر سو به کناری دگر است
نرگست لالهصفت لالهٔ تو نرگسوارگشته تا جلوهگه لاله عذاری دگر است
آهوی مست تو را هر که در افکنده به دامغمزهٔ نرگس او شیر شکاری دگر است
شانه دندان به جگر داشت که جز باد صباحلقهٔ زلف تو را حلقهشماری دگر است
جام می نیز از این غصه دلش خون شده بودکه لبت جز لب او بر لب یاری دگر است
از نی و چنگ شنیدم که همه شب در بزمسر زلفت به کف بادهگساری دگر است
باخبر باش از این نکته که جز باد سحرقصهٔ عشق تو را قصهگذاری دگر است
مینگارند رقیبان همه احوال تو رانوک مژگان به رخت نامهنگاری دگر است
تا ز اکسیر محبت رخ سیمین تو، زرگشته در نقد وجود تو عیاری دگر است
از پریشانی زلف تو عیان است که عشقزده از هر خم او چنگ به تاری دگر است
تو بدین سنگدلی عاشق زار که شدیکه به هر گوشه تو را عاشق زاری دگر است
نیز در پای دلت ناوک خار که خلیدکه به هر دل ز غمت ناوک خاری دگر است
سوختی خرمن یاران به یکی برق و شرارسوخته خرمنت اکنون به شراری دگر است
بر رخ و زلف تو از گرد ره کیست غبارکه مرا بر دل از این غصه غباری دگر است
دوش میگفت حبیبی به تعنت به حبیبکه نگار تو گرفتار نگاری دگر است