گنج

شمارهٔ ۲۲

۴۰ بیت
وقت تو است ای پسر که کار کنیکار را سخت و استوار کنی
با تن چست و با قوای درستروز و شب نغنوی و کار کنی
این گرانمایه وقت را زینهارکه مبادا بهرزه خوار کنی
روزگار است و روزگار خوش استتا چه سان طی روزگار کنی
هر چت از کار بر کنار کنندهمه از خویش بر کنار کنی
گرد دانشوران تکاپو رابر همه کار اختیار کنی
خرد رهنمای را با خویشدر همه حال و کار یار کنی
هم بدانسان که عقل بپسنددنوبت خویش برگذار کنی
ساعت عمر خویش را شب و روزهمچو دانشوران شمار کنی
هر چه در خور بود بهر ساعتنیک سنجی و برقرار کنی
کار پنهان چنان کنی که تو رابیم نبود گر آشکار کنی
نیمه شب چشم را ز نوشین خوابشسته و گریه های زار کنی
گر بهار است و گر خزان تو جهانهمه از خوی خود بهار کنی
دل دانا بدام ناید اگرسیم و زر بر سرش نثار کنی
لیکن افتد بدام و رام شودگر بخوی خوشش شکار کنی
با عدوی نهان و دیو درونهر شب و روز کارزار کنی
تا بر این اهرمن که پیرامنتروز و شب خفته کار زار کنی
کار دنیا ندارد آن مقدارکه بدو خاطری فکار کنی
مزرعه است این جهان و تو دهقانکه همه روز کشت و کار کنی
در زمین روان فشانی تخمزان سپس کاین زمین شیار کنی
چیست دانی شیار؟ کاین تن رابریاضت همی نزار کنی
بکشی نفس و از پس کشتنگور این مرده را مزار کنی
گاو موسی است تن که قربانشتو بفرمان کردگار کنی
تندباری است زنده بار آزارکه تو چون قتل تندبار کنی
مژده زندگانی جاویدارمغان سوی زنده بار کنی
ساده لوحی بدست تو دادندکه بنقش خوشش نگار کنی
صحن مینو که ساحتی ساده استپر درختان میوه دار کنی
اندر این پهن دشت و ساده زمینکشت سیب و به و انار کنی
جویها پر کنی زآب روانسروها گرد جویبار کنی
از پلیدی ازار خود را پاکنیز دل پاک چون ازار کنی
همچو عیسی ز صحبت احمقبسوی دشت و که فرار کنی
شرع را شاه و عقل را دستورعلم را نیز دستیار کنی
نفس را چون ستور و چون استرخسته پیوسته زیر بار کنی
چون کشیدیش زیر بار عملنیز خود را برو سوار کنی
نفس تواشتریست سخت حرونتوش بتقوی مگر مهار کنی
زینهار ای پسر که عمر عزیزصرف در خمرو در خمارکنی
زینهار ای پسر که مایه عمربابلیس لعین قمار کنی
یا ضیاع و عقار ملک وجودضایع اندر سر عقار کنی
زینهار ای پسر که عمر عزیزبا فرو مایه خلق خوار کنی
از بدیها سزد بسوی خداکه شب و روز زینهار کنی