گنج

شمارهٔ ۲۱ - خطاب به جناب میرزا ابراهیم بقراط

۳۸ بیت
از این ره هردم آید کاروانیدر این تن هر نفس پوید روانی
در این گلشن بجوشد از دل سنگز هر سو چشمه آب روانی
ز هر در بشنود بانک درائیبود گر بر در دل پاسبانی
گشاید چشم معنی گر هشیوارببیند در جهان هر دم جهانی
ز معنی سوی صورت میگرایدبهر ساعت زمین و آسمانی
بسی بانک جرس زین کاروانهانیوشی گرگشائی گوش جانی
بپوید در زمین هر دم زمینیبروید از زمان هر دم زمانی
ببینی در حقیقت سر این رازکه حق راهست در هر روزشانی
گشاید بال سیمرغ تجلیکند از قاف تا قاف آشیانی
نه در این بحر پهناور کنارینه در این راه بی پایان کرانی
دکانها بینی اندر رسته جانهزاران کاله اندر هر دکانی
بهر قطره نهان دریای ژرفیبهر پشه درون پیل دمانی
بهر برگی نهفته لاله زاریزهر خاری شگفته گلستانی
بامر حق کشد در دم جهانرااگر یکقطره بگشاید دهانی
ثنای حضرت حق را بهر شاخبود هر برگ گل رطب اللسانی
ببیند نقشه ها در پرده جانگشاید دل اگر عین عیانی
اگر منزل کنی در سایه پیرکند هر لحظه روبخت جوانی
وگر عیسی بن مریم را شناسیز گردونت رسد هر روز خوانی
وگر داری برضوان آشنائیرسد هردم ز خلدت ارمغانی
عرب دل را جنان گوید که از دلبروید هر زمان باغ جنانی
جهان را دیده مانند کوهیندانستی که در کوه است کانی
بنه چون حلقه بر درگوش جانراکزین در هر دم آید میهمانی
زغیب این کاروانها تا شهادتمگر پویند از راه نهانی
بهر یک لحظه موتی و نشوریبهر یکدم بهاری و خزانی
سحر مرغ چمن با برگ گل نیزچه نیکو گفت از این دم داستانی
دو دم در تن دمد هر دم سرافیلدمی جانبخش و دیگر جانستانی
نخستین دم بمیراند جهان رابدوم دم کند از نو جهانی
انالفانی هوالباقی سرایدبهر سو هر نفس تسبیح خوانی
چو نی گردد تهی ار خود پراز حقکزان دم هردمی دارد فغانی
فلک گردان بامر حضرت حقچه گوی اندر بخم صولجانی
بگیرد یکدم از فیض از دو عالمبدان یکدم نه این ماند نه آنی
الا ای بت شکن فرزند آذرکه داری از خلیل الله نشانی
تو ابراهیم وقتی زانکه حق راخلیلی باشد اندر هر زمانی
بنا کن کعبه جانرا ز نو بازچو بستی بت شکستن را میانی
مرا گوئی کزین دم نکته گویندارم در خور ایندم بیانی
که یارد ترجمانی کرد جان راکه جان جز خود ندارد ترجمانی
که یارد دیده بانی کرد دل راکه دل جز دل ندارد دیده بانی
ز نادان نکته دانش چه جوئیبجوی این نکته را از نکته دانی