شمارهٔ ۲۰
میکند وقت را پراکندهخواجه تا گنج گردد آکنده
میبرد خواجه رنج بی پایانبهر گنجی که نیست پاینده
میکند بخت او بر او گریهمیزند وقت او بر او خنده
تا بود خواجه بنده شهوتبنده خویشرا بود بنده
میرود روز و شب بخواهش نفسعقل از این کار گشته شرمنده
خود خر و بندگی کند خر راخر بدیدی که گشته خر بنده
رفته بی معرفت گذشته عمرمیرود چون گذشته آینده
ما بدانشوری همی نازیمخواجه از زر و سیم نازنده
گنج او سیم و گنج ما تعلیمگنج او مرده گنج ما زنده
گنج ما روز و شب بطعنه و طنزمیزند بر بگنج او خنده
ای خوش آن نیکبخت دانشورکه دل از مال و جاه برکنده
نکند بر امید کار جهانوقت مجموع خود پراکنده
میکند در کمال آسایشروز را شب ببخت فرخنده
نوشدار صاف باشد و گر دردپوشد ار نو بود و گر ژنده
نه چو سنبل بود پریشان حالنه چو نرگس بود سرافکنده
بلکه مانند راد سرو بلنددر همه حال سبز و بالنده
در خموشی بسان بحر عمیقدر سخن همچو ابر بارنده
بندگی کرده خواجه خود راخواجگان گشته بر درش بنده
رخ فروزنده آفتاب صفتنیز دل همچو رخ فروزنده
لب فزاینده چشمه دانشنیز جان همچو لب فزاینده