گنج

شمارهٔ ۱۹

۲۱ بیت
مگر برادر دیرین بنده خواجه کمالیگمان کند که چنو نیز من به فضل و کمالم
خدای داند و دانشوران علم حقایقکه می‌نگنجد در خاطر این گزافه خیالم
به هیچ بسته گروهی خیال بس عجب آیداز این گروه خطا پوی و این خیال محالم
یکی سروده به مدح آسمان جود و سخایمیکی ستوده به وصف آفتاب عز و جلالم
به قس ساعده این یک کند به نطق همالمبه معن زائده آن دگر ز جود مثالم
یکی به نثر سراید فزون ز صابی و صاحبیکی به شعر ستاید به از جمال و کمالم
برند وقت و دهندم بها گزافه مدایحز ناستوده سخن‌ها که پر کنند جوالم
نه کودکم که ز دامان برند گوهر غلطانکنند پر به عوض دامن از شکسته سفالم
چه مایه وقت گرانمایه کم عزیزتر از جانهمی برند چو غارتگر از یمین و شمالم
چه یاوه گوی به گرد دراز گوشم پویانکه گوش پهن کند تا چه بشنود ز مقالم
اگر ز باد و دم این گروه سرخ شود رویسیاه و سوخته و تیره باد همچو زغالم
ز بس که سُمّ ستور و کمیز گاو و خر ایدرگرفته لای عفن چشمه‌های آب زلالم
تفو به ریش من بی خرد اگر ز سفاهتبدین گزافه مدیحت سبال خویش بمالم
به جان باده فروشان قسم که باد نیاردوزید ازین همه بیهوده یاوه‌گو به سبالم
خدای بنده گواه است و بندگان عزیزشکنون که نیمه صدر افزون شدند به سالم
که سوی دیده دل روشن است کم بجز از حقاگر به دل گذرد نیست جز خیال ضلالم
همای قدسی و از آشیان خویش فتادهبدین خرابه جغدان گسیخته پر و بالم
درون خانه تنها نشسته بسته به رخ دربه وقت خویش بگریم به حال خویش بنالم
چو آفتاب عیان شد به من که نیست از این خوانبه غیر خون دل و آب دیده رزق حلالم
امید مهر ندارم ز دوست تا چه ز دشمنیکی است تشنه به خونم یکی گرسنه به مالم
چو کرد کلک کمالی ز حال خویش رقم نیزنگاشت خامه این بی کمال صورت حالم