شمارهٔ ۱۳
هر که را دانش و کنش شد یارگردد از عمر خویش برخوردار
دانش بی کنش پیمبر گفتچون درختی است کش نباشد بار
دانش بی کنش ندارد سودسر چو نبود چه سود از دستار
دانش بی کنش بدان ماندکه بود نقش علم بر دیوار
دانش بی کنش چنان باشدکه فتد تیغ بر کف عیار
تیغ کاندر بدست دزد افتاددستش از تن بریده شد ناچار
پند یاران نگنجد اندر گوشتا دماغت پر است از پندار
سر ز پندار چون تهی کردیگوش خویش آنگهی سوی پندار
چیست پندار؟ خود پرستی کونشود با خدا پرستی یار
سرفرا برده ات ز دوش بگوشهمچو ضحاک مار دوش دو مار
گر نهی سوی این دو مار دو گوشمی بر آرندت از وجود دمار
قوت این هر دو مغز خلق بودکه جهان دشمنند و جان او بار
این دو مار تو شهوت است و غضبکه دو مردم کشند و جان آزار