گنج

شمارهٔ ۱۲ - خطاب به ملایوسف متخلص به محوی

۶۸ بیت
در این تن هردم آید جان دیگروز این در هر دم آید خوان دیگر
در این محفل که نزهتگاه جان استرسد هر ساعتی مهمان دیگر
بهر یک ذره از ذرات امکاننهفته عالم امکان دیگر
اگر انسان نکو بیند بهر دمببیند خویش را انسان دیگر
چه پیل است آنکه هر ساعت بجانشنماید چهره هندستان دیگر
ببین در گلشن خاطر که رویدبهر ساعت گل و ریحان دیگر
غذای تن بود این آب و این نانغذای روح آب و نان دیگر
نیارد خورد تن از لقمه جانسزد هر لقمه را دندان دیگر
بسوی ملک تن از شاه جانهارسد هر لحظه ای فرمان دیگر
در این کیهان کند کیهان خداوندهویدا هر زمان کیهان دیگر
هزاران عالم آید هردم از غیببهر یک آدم و شیطان دیگر
دو صد کشتی روان گردد در این بحرکه هر یک راست کشتیبان دیگر
بود سرسبز و خرم گلشن جانز ابر دیگر و باران دیگر
تنت را جان و جان را نیز جانی استبود آن جان جانرا جان دیگر
هزاران وادی سینا بهر یکفتاده موسی عمران دیگر
هزاران ظلمت و خضری بهر یکخورد از چشمه حیوان دیگر
جهانها در جهان پنهان بهر یککند چرخ دگر دوران دیگر
هزارن یوسف مصری در این راهکه هر یک را چه وزندان دیگر
دو صد یعقوب بینی دیده بر راهکه هر یک را بود کنعان دیگر
زند مرغ چمن بر شاخ گل نیزاز این دم هر دمی دستان دیگر
ازل را تا ابد خنک تجلیکند در هر نفس جولان دیگر
فریش آن شاهد رعنا که پوشدبهر دم دیبه الوان دیگر
زند هر لحظه با صف بسته مژگانبقلب بیدلان پیکان دیگر
نگاهش هر نظر صد جان ستاندلبش هر دم دهد صد جان دیگر
بیک مژگان کند ویران دو گیتیدو گیتی سازد از مژگان دیگر
پریشان کرده دل ها را بهر جمعز تاب جعد مشک افشان دیگر
مبارک وقت آنعاشق کش از دردفرستد هر زمان درمان دیگر
فرو کوبد دلش چون آهن سرخبه پنک دیگر و سندان دیگر
در این میدان کند هر لحظه بازیبگوی دیگر و چوگان دیگر
قیامت ها و محشرها بهر یکصراط دیگر و میزان دیگر
هزاران بحر و در هر قطره ای نیزنهفته بحر بی پایان دیگر
بهر بحری هزاران موج و هر موجبر آرد لؤلؤ و مرجان دیگر
بآهنگی که دارد مطرب جاننوازد هر زمان الحان دیگر
از این نی کز نیستانها برویدبر آید هر زمان افغان دیگر
بهر دم عشقبازان را دو عید استبهر عیدی دو صد قربان دیگر
تو از راز جهان چندان که دیدیندیدستی دو صد چندان دیگر
چسان دانستی ایجان سر این رازکه هر روز است حق را شان دیگر
تو پنهان راه ها پیموده ای لیکبود این ره ره پنهان دیگر
نهادی نام خود مومن و لیکنبود ایمان غیب ایمان دیگر
امان خواهی درا در کشتی نوحکه هر ساعت بود طوفان دیگر
چه یثربها و بطحاها است در جانز هر سو بوذر و سلمان دیگر
چه مغربها و مشرقها است در عشقبهر یک نیر تابان دیگر
عدم بر هستی واجب نداردبغیر از نیستی برهان دیگر
جهان پا تا بسر قرآن حق استدر او هر آیتی قرآن دیگر
میان حق و باطل غیر حق نیستچو نیکو بنگری فرقان دیگر
بهر حرفی نوشته نامه عشقبهر نامه ز خون عنوان دیگر
زمین چون گوی سرگردان در اینکویفلک چون گوی سرگردان دیگر
هزاران آسمان در چنبر عشقبهر یک زهره و کیوان دیگر
کند ویران بهر ساعت جهانرانهد بازش ز نو بنیان دیگر
فتاده بیخود و مست اندر این راهبهر سو واله و حیران دیگر
دو عالم چون دو ویرانه ده از حقهزارانش چنین ویران دیگر
بهر ویرانه بس گنج و بهر گنجگرایان افعی پیچان دیگر
از این ویرانه ها چون بگذرد جاننماید چهره شهرستان دیگر
زجابلقا و جابلسا ببیندهزاران قصر و شادروان دیگر
زند هر لاله نعمان که از خاکبرآرد سر دم از نعمان دیگر
بهر سنگی نبشته داستانیز ملک قیصر و خاقان دیگر
برو زاهد بکار ما مپردازتو زان دیگری ما زان دیگر
بیا محوی که با پیمانه نوشانز نو بستیم ما پیمان دیگر
بنال ای بلبل بستان که بشگفتز گلبن غنچه خندان دیگر
بگو ترک سر و سامان که در عشقسر دیگر سزد سامان دیگر
بیک برقم زدی آتش بخرمنبزن بر آتشم دامان دیگر
چه مزرعها که سبز است اندرین دشتز هر زرعی چرد حیوان دیگر
تو را زرعی بود ما را دگر زرعبهر کشتی سزد دهقان دیگر
بشهرستان تن عقل است سلطانبشهرستان جان سلطان دیگر
ز خوزستان شکر خیزد حبیبابود طبع تو خوزستان دیگر
ز عمان گر گهر خیزد ترا سلکبود در هر نفس عمان دیگر
از این عمان گوهرزا برآیدبهر دم گوهر غلطان دیگر
عقیق اندر یمن لعل از بدخشانکه خیزد هر گهر از کان دیگر