گنج

شمارهٔ ۱۴

۶۱ بیت
سخن از گردش قضا و قدرتا بچند ای حکیم دانشور
غیر شخص من و تو کیست قضاغیر ذات من و تو چیست قدر
کردنی هر چه بود کرد خداهم بدانسان که بود اندر خور
چیست هستی؟ پدید کردن آنکاز ازل بد نهفته در گوهر
چیست گوهر؟ هرآنچه ممکن نیستکردن آن بهیکل دیگر
خار را گل نمیتوان کردنور کنی گل بود نه خار ایدر
اندر این کشت زار نیست گزیراز به و سیب و کندنا و کزر
کرد گیتی بدان نظام اتمکه نشاید نظام از آن بهتر
آنکه عقل بزرگ کرده اوستکی بدو در رسد عقول بشر
بیخ افعی نپرورد خرماتخم حنظل نیاورد شکر
هر که را سوی هرچه شایان دیدداد دادار داوران داور
داد چبود نهادن و دادنهر کسیرا بجای خویش اندر
اشعری گر جز این سرود خراستبشعیرش مخر که لایشعر
داد را خود ستود و داد نکردشه بر این فعل زشت مستنکر
با چنین بیخرد چه شاید گفتکه خرد سوی او بود منکر
هر که را دید لایق افسارکی نهد بر سرش حکیم افسر
خه بر آن خر که رنج بادافزامی نداند ز گنج باد آور
زهر از پاد زهر نشناسدمی نداند کبست از شکر
ای خردمند مرد با تدبیرچند پوئی بکاخ میر و وزیر
میر را گشته بنده فرمانکه بمیری گرت بگوید میر
پای صدر کبیر را بوسیکه نشاند ترا بدست کسیر
بهر نان مشت و سیلی از دربانخورده چندان که گشته خرد و خمیر
تا بخواند مگرت شاه نیدمتا بگوید مگرت میر سمیر
بهر دو نان بخدمت دو نانپیر گشتی و مینگشتی سیر
رنگ ریشت سیاه و بور و سپیدگشت و رنگ دلت همان چون قیر
صورت ظاهرت بسی تغییرکرد و باطن نداده ای تغییر
خانه دنییت بسی تعمیرگشت و دین را نکرده ای تعمیر
چه شد آنطره سیاه چو قیرچه شد آن چهره سپید چو شیر
رخ چون گلستانت گشت خزانرنگ چون ارغوانت گشت زریر
از پس پیری آیدت مردنهمچو مرداد کاید از پی تیر
رخ نشسته دو گانه ننهادهکه بتازی دو اسبه بر در میر
پیش از آندم که نوبتی نوبتزند و مرغ صبحگاه صفیر
دهن ظلمرا سوی دوزخاز پی شمر میکنی تشمیر
بعبث میگریزی ای خواجهکه نباشد تو را ز مرگ گزیر
لبت از گفتگو فرو ماندبسخن گر فرزدقی و جریر
قصر جاهت بسر فرود آیدبمثل گر خورنق است و سدیر
کرده گیتی چنانکه باید کردحضرت کردگار حی قدیر
روزی مور و مار و پشه و پیلهمه بنهاده از قلیل و کثیر
نکند کاستی و افزونیهر که تقصیر کرد یا توفیر
طلب رزق را بنه گامیدوبد انسان که گفته شرع منبر
که چو کودک بگریه آغازدمادر مهربانش بخشد شیر
نه بدانسان که با قضا و قدربستیزی به پنجه تدبیر
کار چون بسته گردد و دشواربگشایش بناله شبگیر
که من این ناله را فزون دانماز تکاپوی این و آن تاثیر
کار یک تیره آه می نایداز دو صد نیزه و دو صد شمشیر
هر که او پنجه فقیر شکستبشکند پنجه اش خدای فقیر
که ستمدیده چون کشد آهیاثرش بگذرد ز چرخ اثیر
ای بسا تاجدار کش بیدادسرنگون کرد از فراز سریر
دل بدین آرزوی بی پایانخواب نادیده میکند تعبیر
تا کند گرد درهم و دینارخواجه بیهوده میبرد تشویر
دو سخن گویمت حکیمانهاز سخن هایی آن بشیر نذیر
طالب علم و طالب دنیا استدو گرسنه که مینگردد سیر
آرزویش جوان شود با آزآدمیزاده هر چه گردد پیر
صورت کار این جهان است آنکباد بر آب می کند تصویر
طبل نوبت زدند و صبح دمیدخواجه از خواب مینگشت آژیر
نیمی از روز عمر خواجه گذشتنیز نیم دگر گذاشته گیر
روز روشن چو رفت نیمی از اوبزوالش کنند می تعبیر
گر کنی گور مردگانرا بازنشناسد کسی غنی ز فقیر
بحث دانش کنی و مینکنیفرق موج حصیر و نقش صریر
سوی دانشوران میاور لافکه بهر کار ناقدند و بصیر
من همه پند دادمت لیکنچکنم چون نه ای تو پند پذیر