گنج

شمارهٔ ۸

۱۵ بیت
نی نی، زهر که هست فروتر، فروترمخاک رهم، بجز ره ادبار نسپرم
حلقه بگوش و روی پر از چین چو سفره امزین روی سرگرفته ام و بسته ی زرم
دایم ز حرص باده-که خونش حلال باد-تن جملگی دهان شده مانند ساغرم
گر من چو خم نبوده ای جمله تن شکماز دوستی می، نبدی خاک بر سرم
تا عالمی فروبرم از حرص همچو شامخون دل و سیاهی روی است در خورم
چوگان شده ست هیأت پشتم زحرص آنکگوی زمین به جملگی آید به کف درم
خون عروس رز خوردم و دانم آن مباحزیرا که همچو بحر برآشفته، کافرم
زان غم که همچو شمع، زبان آفت من استدر خود فروشده ست تن زرد لاغرم
صد کرت از سمع احادیث خوشتر استدر بزمگه سماع خوش چنگ دلبرم
از سرزنش کجا بودم باک از آنکه منرخ زرد و دل سیاه چو کلک و چو دفترم
در صف روشنان که چو آبند صاف دلشوریده، تیره حال، چو آبی مکدرم
در صومعه کجا بودم راه، تا به طبعچون راه، خاک پای سگان قلندرم
نه بابت مساجد و نه لایق کنشتنه مستحق دار و نه در خورد منبرم
شاید که گوشه گیرم و رود رکشم از آنکچون سایه پایمال و چو ذره محقرم
من دوستدار صدر جهانم چرا رسدچون دشمنانش هر نفسی رنج دیگرم؟