گنج

شمارهٔ ۹

۱۹ بیت
صدری که برکشید کفش، ورچه چاکرمچون تیغ آفتاب به چرخ زره ورم
عالی گهر علی شرف الملک فخر دینکاسباب دولت است به سعیش میسرم
ای گفته و همه سخنان تو حق، که مندستور چرخ پایه و، صدر فلک درم
برخود زآب لفظ تر خویش خایفمزیرا که وقت بذله سراپای شکرم
آب حیات لفظ مداد آمده ست و مندر ظلمتش گهرچده همچون سکندرم
یک پیکرم که جان خرد زنده شد به منلیکن به وقت عرض فصاحت دو پیکرم
با طول و عرض ملکت محکم اساس منکاشانه یی است گنبد سبز مدورم
اندر میان جنتم از خوی خویش و هستاز لطف سلسبیلم و از خلق کوثرم
جامه ز رشک چاک زند نافه های مشکپیش نسیم نکهت خلق چو عنبرم
هرجایگه که بود دلی همچو غنچه تنگچون گل شکفته شد زنسیم معطرم
تا عقد گوهر از سخن من نظام بافتجوهر مثال حلقه بگوش است گوهرم
هرکاو حدیث از کژی خویش یاد کرداز فرط عدل خویش نکرده ست باورم
بی نور و سرنگون چو چه آمد عدوی ملکزان غم که رشک چشمه ی خورشید انورم
بدمهری و قطعیت او بین، که چون زباناغلب به کام دشمن ملک است خنجرم
از آفتاب و ماه فزونم به قدر از انککز ذره و ستاره فزون است لشکرم
مستغنیم به یاری ایزد، ولی زحرماز کلک باسنانم و از خط زره ورم
منت خدای را که به لطفش میسر استملکی که در خیال نبودی مصورم
صدرا، زحسب حال رهی قصه یی شنوتا برچه سان زگردش چرخ ستمگرم
نی نی کیاست تو بر اسرار واقف استزین بیش دردسر-که مبادا- نیاورم