گنج

شمارهٔ ۷

۱۹ بیت
روزی چو آه خویش، سوی سدره برپرمبا آنکه منتهاست، هم از سدره بگذرم
خاکی است این جهان که به بادی معلق استبس خاکسارم، ار به جهان سردرآورم
گردون اشهب است مرا بار گیر خاصدر خاک اگر مراغه کنم، کمتر از خرم
این چرخ وسمه رنگ به کردار آینه استزن باشم ار به وسمه و آیینه بنگرم
گردون خراس کهنه ومن، با خران، به طبعگر گرد این خراس بگردم، برابرم
در قرص سال خورده این سفره ی کبودگر من طمع کنم، زسگ زرد، کمترم
قرصش خوری است آتش و من گرچه چون تنورناری است معده ام نشود قرص او خورم
فر همای فضلم و بازی نمی کنمبا آنکه قد خمیده چو طوق کبوترم
هرچند روشنان فلک مشتی ارزنندمن طوطیم نه گرسنه قمری که در پرم
از راه لفظ اگرچه شکرخای طوطیملکن زدست غم، نه شکر، زهر می خورم
بیدار همچو اخترو، روشن دلم ولیکپیوسته در هبوط و وبال است اخترم
بی مثل و روشن و به دمی مرده زنده کنگویی نه آدمی صفتم، صبح محشرم
سیمرغ بی نظیر شود هریکی زقدربرطایران قدسی اگر بال گسترم
گر بر زمین زمهر دلم ذره یی فتداز قعر چاه ظلمت سایه ی برون برم
در بحر جایز است تیم که همچو ریگلب خشک شد زآتش طبع خوش ترم
همچون کمرنبد به زر غیرم احتیاجمن آهنم به گوهر ذاتی توانگرم
دستم تهی و پاک و، تنم عوروسر کش استزان پایدار همچو چنار و صنوبرم
از آسمان حربا چیزی نیایدموزجرم ماه ابرص و خورشید اعورم
آزاده ام چو سرو و مرا سروری رسدزیرا که بنده زاده ی دستور اکبرم