گنج

شمارهٔ ۶

۲۶ بیت
چو باز شد به شکر خنده پستهٔ دهنشگشاد تنگ شکر طوطی شکر سخنش
فکند نافه ی خود آهو از حسد بر خاکبه پیش چیندو زلف چو نافهٔ ختنش
زبهر خدمت قد چو سرو او در باغبنفشه وار شود قد سرو، برچمنش
پر از شکوفه کند نرگس پرآب مرارخ چو نسترن و قامت چو نارونش
چو خط و نقطه بغایت رساند حسن ورامیان چون خط موهوم و نقطهٔ دهنش
ز شرم گشت سهیل سمن به رنگ ادیمبه پیش نور رخ چون سهیل در یمنش
شهاب وار دود بر رخم ستارهٔ اشکمگر به دست کند گیسوی چو اهرمنش
ز چاه، ماه مقنع برآمده‌ست و کنونمیان ماه مقنع نگر چه ذقش
مرا چو حلقه ی شست است پشت، تا دیدمکه همچو ماهی شیم است در حبال تنش
بشست چشم مرا اشک تا سپیدش کردبران امید که یابم نسیم پیرهنش
تویی که یاسمن زلف تو چو دید بهارزغم شکست درآمد به زلف یاسمنش
از آنکه زلف تو برچشمه حیات توزدهزار جان بود اندر میان هرشکنش
چو سر بتافت زخط چو مشک بی آهوتبه سان نافه ی آهو به خاک برفکنش
ضیاء دولت و دین احمد ابوبکر آنکبود صفات علی در خلایق حسنش
هزار فن بودش در هنر که هیچ نظرندید عالم پر مکر و فن به هیچ فنش
عجب نباشد اگر چون منش ثنا گویدکه هست سوسن آزاد بنده همچومنش
زشرم سرخ شود چون رخ عقیق یمندر عدن زسخنهای چون در عدنش
اگر نه نسر فلک بال در هواش زندکند زمحور گردون زمانه با بزنش
گمان بری که میان نجوم، خورشید استدران زمان که ببینی میان انجمنش
بنات وار کند تفرقه به دست چو ابرزری که جمع کند آفتاب چون پرنش
فراز گردش گردون گرفت مسکن خویشازان گزند نباشد زگردش زمنش
قلم زدست قضا عنبرین زبان نشدیاگر نبودی دریای دست تو وطنش
چو شمع رای تو دید این زمردین پنگانزسینه کرد برون مهر آن زرین لگنش
رهی که خاک تو شد لاله و گل آوردتاگر نسیم فرستی زخلق خویشتنش
سپهر تا زره آب را زر اندوهکند زماه سپردار و مهر تیغ زنش
هرآنکه تخم هوایت نکارد اندر دلوگرچه طوبی باشد ز بیخ و بن بکنش