گنج

شمارهٔ ۵

۲۳ بیت
گرفته ای زلب لعل، روی من در زرچو دیده ای که ترا و مراست درخور زر
وصال سیمبر تو که چون زر است عزیزامیسرم شود، ار گرددم میسر زر
زچشم پرگهر خویش روی تر دارمکه خوشتر آمد نهمار چون شود تر زر
زاشک روی چه خیزد مرا که چون نرگسبه چشم نایدت ارسیم باشدم ار زر
زتاب آذر مهر و هوات پیچانماز آنکه پیچان گردد زتاب آذر زر
چو نقش آینه روی از تو برنگردانمکه را دریغ بود از تو سیم پیکر زر
به عهد جود خداوند بس عجب نبوداگر رخم شود از عشق تو سراسر زر
پناه فضل، ابوالفضل فخر دولت ودینکه شد چو خاک به پیش کفش محقر زر
تویی که رسم ترازو به عهد تو برخاستکه نزد جود تو با سنگ شد برابر زر
به عهد حکم تو بر هیچکس نیاید ظلمزدست سیمکش راد تو، مگر بر زر
تو آن خجسته تنی کز خواص اقبالتجهان گرفت رخ بدسگال را در زر
به بوی آنکه کند بر کفت مگر گذریبه بوستان کند از چشم خویش عبهر زر
زچهره ی عدوت، گشت عیش من چوشکرکه عیشها را شیرین کند چو شکر زر
زبهر آنکه به روی عدوی تو ماندهزار زخم زضراب خورد بر سر زر
چو زر کوه زاندازه ی سخات کم استبه دار ضرب فلک می زنند از اختر زر
به نزد همت تو بس محقر آید هموگر زند کف گردون زقرصه ی خور زر
ز زر عجب نبود گر گرفت برآرد خاککه خاک بود هم از ابتدا به گوهر زر
زبیم بخشش تو باشد این که گهگاهیهمی گریزد در زینهار خنجر زر
زغایت طرب آنکه بر کفت گذردبرآید از کمر کوه سرخ رو هر زر
زبخشش تو چو زر را نماند نام و نشانروا مدار که گویم به عهد تو زر زر
مقرر است که رویم زبی زری چو زر استچه باشد ار به من از تو شود مقرر زر؟
همیشه تا که بود بر کنار آینه سیممدام تا که بود در میان زیور، زر،
زاشک بادا در دامن عدوی تو، سیمزکان جود تو در آستین چاکر زر