گنج

شمارهٔ ۳

۳۰ بیت
هرکه را غیبتی از خویش میسر گردددر مقام ملکش خانه مقرر گردد
جان صافی تو، زآلایش تن، تیره شده ستهرچه روشن بود، از خاک مکدر گردد
پری و دیوتو، حرص و غضب غالب توستزین دو، مگذار یکی را، که دلاور گردد
هرچه ملک است بده همچو سلیمان بربادتات جمع پری و دیو، مسخر گردد
گنج در رنج نهادند و طرب در غم، از انکنطفه، اندر ظلمات است که جانور گردد
تا کسی تلخی و ترشی نچشد، خون نخورد،همچو آن دانه ی انگور کجا سر گردد؟
سختی کار به راحت بردت، کاندرنردمهره ساکن شود آنگه که مششدر گردد
در سرت سروری و، خار طلب در پانیزحمت خار کشد خوشه که سرور گردد
بایدت با همه رنج و طلب، استعدادیورنه هرسنگ، زخورشید کجا زر گردد
آستین وار، ترا اشک گهر، گیرد دستکاستین، زاشک تو چون دامن تو تر گردد
آبروی از مدد گریه ی خویش افزایدچشم آن مرد که با چشمه برابر گردد
جوهری، کمی وبیشی زدگر کس مطلبکان مضاف است که او کهتر و مهتر گردد
حلقه، زان کوفته و تافته آمد، که زخلقدستگیری طلبد، خارج هر در گردد
چشمی از راه صفا و دل مردم سازینه چو گوشی تو که او بسته ی زیور گردد
به زرو سیم جهان، مرد توانگر نشودمرد آن است که بی این دو، توانگر گردد
رو، مپر بیش به بال و پر هرکس، زیراکگم کند مور ره خانه که با پر گردد
از خمار مل و خارگل اگر نندیشیدلت از دردسر و پای تو مضطر گردد
زود بی جان و پریشان و سیه روی شودهرکه گرد گل و مل، چون خط دلبر گردد
گل، به حق تو که در حق تو، چون خار شودمل، به جان تو که در جان تو، آذر گردد
یک نفس دان نسق کار جهان، زانکه جهانچون نفس از تو به هر دم زدنی، در گردد
به یقین حالت تو برتو بگردد روزیور نگردد، فلک از حالت خود برگردد
عمر در قصر کنی صرف، چو عمرت باد استبه دمی قصر تو، چون عمر مبتر گردد
هرچه بنیاد وی از باد بود همچو حباببه یکی لحظه خراب از کف صرصر گردد
در خور آتش سوزنده بود همچو خمیرگل آن خانه که از ظلم مخمر گردد
خوش بود دولت دنیا و جوانی آن راکه شبی آمن ازین پیر فسونگر گردد
مردم از جای بلند ار به فضیلت برسندمؤذن از مأذنه باید که پیمبر گردد
عامه ی خلق جهان عشوه فروشند و خرندمردم از صحبت خر، بر صفت خر گردد
قامت قمری بی بال، زبس بارگناهبیم آن است که چون طوق کبوتر گردد
چون حروف هجی ارچند پراکنده شده ستروز آن است که مجموع چو دفتر گردد
هست دنیاش میسر غم عقباش گرفتاین هم از لطف خدا بود که میسر گردد