گنج

شمارهٔ ۲

۲۸ بیت
تا با خودی بدان که قوی دوری از خداآیی برخدای، چو خود را کنی رها
تا من تو گویم و تو من، ای ما همه منیانصاف ده که او نبود در میان ما
در دل که منزل ملکوت الهی استتا چند سازی از جهت خرس و خوک جا؟
تا در دل تو جوروجفا و ستم بودبا جور و با جفا و ستم که بود آشنا؟
مقصود تو بهشت بود، واسطه خداگر از پی بهشت، عبادت کنی ورا
معشوق را پرست تو از بهروی، که عشقنه از برای خوف بود نزپی رجا
صوم آن بود که تا نچشی شربت اجلباشی زخوان و کاسه ی این دهر، ناشتا
چون قدر دین ندانی پیشت چه دین، چه کفراندر کف خطیب چه هندی چه گندنا
راهی است بی نوا که حیات است نام اوقطع وی است موجب پیوستن بقا
از چنگ این زمانه ی بدساز رسته شدهر کاو شود مخالف این راه بی نوا
تو پایمال شهوت و خشمی و، زین نهادبر باد لاجرم چو زمین داری اتکا
در خاک عاقبت به ضرورت فرو شویپشت دوتای توست برین قول من گوا
سنگ بلاست سوی تو پسران زدست چرخسر پست کرده ای که همی ترسم از بلا
تا پشت پا زنی تو سران فضول راایام ازین جهت سرت آورد سوی پا
نی نی، زبس گناه گرانبار گشته ایبار گران، بلی، کند این هیئت اقتضا
در قبضه ی سپهر، زره وار پشت توماند بدان کمان که زهش باشد از عصا
در جهل غرقه ای، که چو فرعون شوم بختموسی گذاشتی، به عصا کردی اقتدا
راه من و تو مختلف و عقل ما یکی استاز نی یکی شکر، دگری کرده بوریا
یک ره تفکری نکنی در نهاد خویشتا از کجاست آمدن و رفتنت کجا؟
واپس تر از عناصر و افلاک وانجمیوانگه به عقل مرهمه را گشته پیشوا
گر بایدت خلاص ازین تنگنای عصردر خز به بیضه ی حرم شرع مصطفا
آن عنصر هدایت و قانون معرفتفهرست رادمردی و سرمایه ی وفا
تاج عزیز کرده ی سرهای گردنانشمع سرای پرده ی ارواح انبیا
هم نور روش فیض ده چشمه ی سپهرهم خاک پاش مایه ده عقل اولیا
هرجا که لطف اوست کند سوسن از سپرهرجا که عنف اوست کشد خنجر از گیا
قمریت را زطوق شقاوت خلاص کنای بندگیت موجب آزادی از شقا
بیچاره بنده یی است به دست جهان اسیرآزادیش عطا کن ازین دون ناسزا
در گوش اوست نعل سمند تو گوشواردر چشم اوست خاک جناب تو، توتیا