گنج

شمارهٔ ۱

۱۷ بیت
نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنااجزای کوه را کند از یکدگر جدا
رسمی درین حدود مجوی از بقا که هستقصر بقا ازان سوی دروازه ی فنا
تریاک معرفت مطلب تا جدا نه ایزین پنج افعی تن و آن چار اژدها
تا آدم ترا به سوی گندم است میلنیزت خلاص نبود ازین کهنه آسیا
بر عرش کی شوی؟زبرای دوام عمرتا از پی حیات مدد خواهی از هوا
زین بوته ی پراز خبث و غش گریز ازانکخوش نیست در بلای سرب مانده کیمیا
حاصل ترا زنیل فلک، روی زردی استخس در کنار داری ازین رو چو کهربا
هم پای دل مبند در این تنگ در، قفسهم دست جان بشوی ازین آبگون وطا
کی پا فشرده اند عزیزان درین مقامکی دست کرده اند بزرگان در این ابا
نقش جهان چه می نگری پاکباز شوزیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا
با مردم اختلاط مکن از برای آنکدر آب کم مخالطت، افزون بود صفا
وانگه برون خرام زمانی از آنکه آبلؤلؤ کجا شود چه بود بروی اسم ما
بیگانه شو زخویش ازیرا که جز بدواین بحر بی کران نتوان کرد آشنا
بی ما و بی شما همه آفاق امن بودپرشر و شور و فتنه شد از ما و از شما
پیش از اجل اگر بمری، مرگ، راحت استور مرگ، زنده یابدت، آنگه بود عنا
تا تو، توی و، من منم، ای بس که در جهانباشیم من زتو، تو زمن، در عذابها
مستی خوشی است، از آنکه من، از من جدا کندورنه خرد به بی خردی کی دهد رضا؟