شمارهٔ ۱۲
دو عالمی تو و خود را نکو نمیداریتو را رسد به جهان سرکشیّ و جباری
همت ز عالم امرست جان بیمادههمت ز عالم خلق است جرم مقداری
ستارگانت قوی و آسمانهات اعضاستبه جسم خاکی و بادی و آبی و ناری
به یک جهت ز دلیلان کوی اهرمنیبه دیگری ز عزیزان حضرت باری
نبات و جانور و مردمی تو، هر سه به هماز آنکه ناطق و بالندهای و مختاری
نری و ماده و دیو و پری، ملک، مردمضیا و ظلمت و خیر و شر و گل و خاری
هزار سال اگر مدح خویشتن گوییبه جان تو که حق خود تمام نگزاری
زبهر طینت جسمت به پیشگاه قدمنشسته زمره ی کرویبان به معماری
برای عطر دماغ تو آهوان ختنبسوخته جگر و کرده مشک تا تاری
زبهر گوشه ی تاج تو قطره ی باراندر اندرون صدف کرده، در شهواری
زبهر مفرش تو، باغ کرده بزازیبه بوی مجمر تو باد کرده عطاری
تو سخت نیک عزیزی، ولی چه فایده زینکه اوفتاده به دست خسیس خون خواری
عظیم غبن بود زاده ی فریشتگاناسیر حرب شیاطین شده بدین خواری
ترا خدای، تن و جان بداد تادانیکه آفریده ی حق بهر علم و کرداری
کمال جان به علوم است و قدر تن به فعالچه بهتر است زدانایی و نکوکاری
نیی تو مردم اگر شهوت و غضب رانیبدین ازیرا طاووسی و بدان ماری
بدان که اصل سعادت تجرد جان استتن و تعلق او مایه ی نگوساری
تنت گذاشتنی، عمر تو گذشتنی استزهی سعادت اگر بگذری و بگذاری
تو شهسوار سپهری، به سوی سدره برانکه ناید از خرلنگ تو حکم رهواری
مسیح وار به گردون کجا رسی؟ چون ماندخرت به منزل اول ربس گر انباری
هزار میخ فلک را، نداری استحقاقاز آنکه بسته ی این هرچهار مسماری
مکار همچو خران تخم کاهلی اینجاکه مرد کاری باشد در آن جهان کاری
زبار حادثه چون داس گشته قامت نوپی درودن این تخمها که می کاری
غبار گرد بناگوش تو پدید آمدبپرس کزچه سبب؟زانکه اهل افساری
بسان عیب زمردم نهان شوی ازشرمبه دست خویش اگر عیب خویش بشماری
بدی به نزد تو زان رو قبول یافته استکه خوبت آید در چشم دوست بیماری
سرای خلد زبهر تو در گشاده و، توبه بند مانده میان چهار دیواری
یقین شناس که در دست چرخ و، بر تن خویشستم رسیده ضعیفی، قوی ستمکاری
به عاقبت کندت چرخ ریزه ریزه چوریگاگر چه سنگ نهادی و، آهن آثاری
چو آفتاب گزیرت نباشد از گشتنکه زیر سایه ی این تیزگرد دواری
چو حق آنکه بدو، ازستور ممتازینگه نداشته ای، باستور ازان یاری
تو خفته و فلک اندر کمین تو هرشبگشاده تا به سحر چشمهای بیداری
اگر به چشم بصیرت به کار خود نگریسزد که مردم دیده به خون در آغاری
کدام جان که جهانش نکرد خون چوبگربه جان تو، که بدو جان خویش، نسپاری!
هرآنچه خورد زمین گر به آب باز دهدزخون عقیق شود چشمه های کهساری
شود زخون عزیزان بنان تورنگیناگر به دست خود این خاک را بیفشاری
چه دانی ای تن مسکین چه مایه لذتهاستنهان زتو، که تو آن نوع را غم انگاری؟
چه حکمت است درین فرشهای بوقلمونچه رازهاست درین پرده های زنگاری؟
کدام کار، فلک را برآن همی داردکه نیم لحظه، ناستد زتیر رفتاری؟
زبهر چیست که اول ندارد و آخرچو خط دایره این دوره های پرگاری؟
به روز حشر چو پرده زپیش بردارندزشرم داور عادل بسا که سرخاری
قیامتی بود آن روز کز مهابت اوزدل به دوست دهد دوست، خط بیزاری
مهیمنا، صمدا، زینهارده ماراکه در پناه درت آمدیم زنهاری
زقحط سال کرم خشک ماند کشت امیدچه باشد ار به کرم قطره یی فرو باری
نگر چه خوب طرازید قمری این دیباکه زیبدش که کند عقل پودی و تاری
نسیج وحده طرازی که گر فروشندشزبهر حوران، رضوان کند خریداری
زشعر چون دهن طوطی و لب بت خویشفسانه شد به شکر خایی و شکرباری