گنج

شمارهٔ ۱۳

۲۶ بیت
به چهره صورت چینی، به زلف مشک تتاریزغصه مشک بسوزد چو چین به زلف درآری
دلم به خشم سپردی، مکن که نیک نباشددلی که هندوی توست ار به دست ترک سپاری
مده چو خاک به بادم اگرچه هست تن منبه بوی بوسه ی پایت چو خاک راه زخواری
چو جزم و همزه همه حلقه و خم و شکن آمدچنین به آید ازین سان که هست زلف تو قاری
مراست دیده چو ابر و از او سرشک چو بارانکه برسرم زهوایت بلا و صاعقه باری
چو خال، غالیه در رو فتاده پیش تو صدرهبدان سبب که تو برمه، خطی چو غالیه داری
شگفت نیست گر از باغ تو گیاه برآیدکه چشمها به هوایت شد ابرهای بهاری
زخان و مان دل من زمانه دود برآوردهمین کز آتش چهره خطی چو دود برآری
چنین که حکم تو بر من روان شده مست هماناحسام دولت و دین شهریار شیر سواری
قوی دلی که زسهمش به سنگ خاره درون شدنهاد آتش سوزان چو جرم آب حصاری
زهی به پیش علو تو چرخ کرده زمینیخهی در آتش خشم تو کرده کوه شراری
میان دیده ی دشمن کند سنان تو میلیدرون غنچه ی جانش کند حسام تو خاری
به وقت عزم، خیالم بود که عین شتابیبه روز حکم گمانم شود که نفس قراری
به وقت خشم، فزاید روایح گل خلقتکه خوشتر آید از آتش، نسیم عود قماری
گرم چو دشمن مال است، لاجرم همه سالهعدوی مالی، ازین سان که با کرک شده یاری
چو یافت سینه ی خصمت نشان گنج خرابینصیب رمح تو آمد زچرخ صورت ماری
شگفت نیست گر از تو نصیب تیغ تو قبض استازان سبب که همه تن دل و جگر چواناری
زبان تیغ بریده شود چو حلق دلیراندران مصاف که گردد زبان کلک تو جاری
حسام خوانمت ایرا که بر کشیده ی حقینمی کنی به گهر فخر از آنکه فخر تباری
منم مقصر خدمت چنانکه پیش خیالتزشرم مرده ام ارنی کجام زنده گذاری
عذاب بنده همین بس که دور داریش از خودچنانکه دیو لعین را قضا ز رحمت باری
از آنکه همچو زبانم شکسته بسته ی محنتچو ریر نیست گزیرم ز زخم و ناله و زاری
مرا چو وقت شراب و نشاط نیست تو بارینشاط کن چو توانی شراب خواه چو یاری
بخواه با خط بغداد جام دجله مساحتزدست آنکه به رویش غم و شراب گساری
ندیدمت که مرا خود نمی توانی دیدنکجا توانی ازین سان که شد تنم زنزاری؟
در آمنی و فراغت بقات خواهم چندانکه عشر آن به ملامت کشد گرش بشماری