گنج

شمارهٔ ۴۲۶

به دل غمی چو نداری، به سینه داغ منهترا که بسته بود در، به ره چراغ منه
وصیتم شب رحلت به می‌فروش این بودکه جز پیاله به بالین من چراغ منه
مرا ز گلشن جان عطر پیرهن برخاستنسیم گو به سرم منت سراغ منه
غمم چو تازه نکردی، به راحتم مفریبچو ناخنی نزدی، پنبه‌ام به داغ منه
بهار آمد و بلبل به ناله می‌گویدکه بی‌پیاله چو نرگس قدم به باغ منه
به باده دست مبر، یا همیشه بیخود باشقرابه را بشکن، یا ز کف ایاغ منه
به شکر قرب، مزن طعنه دور گردان راچو عندلیب شدی، دست رد به زاغ منه