شمارهٔ ۴۲۵
............................................................ون آهسته آهسته
مگر امید دارد کان پری روزی به دام افتد؟که دل در سینه میخواند فسون آهسته آهسته
دلی کو پارهای عاشق نباشد، نیست نقص عشقکه نور ماه نو گردد فزون آهسته آهسته
چنین گر فکر گیسویت ز تاب دل فزون باشدشود سودای او در سر جنون آهسته آهسته
ز بس با یکدگر کردند خصمی بر سر عشقتمیان دیده و دل خاست خون آهسته آهسته
چنین کز شوق رویت خون به هر نظّارهای ریزدز چشم ما نگاه آید برون آهسته آهسته
مسیحا را نشاید دعوی اعجاز با لعلتکه میآید به دامت از فسون آهسته آهسته
غرض ناکامی است از عشق، اگر نه کوهکن، قدسیچرا میکند جان در بیستون آهسته آهسته؟