گنج

شمارهٔ ۴۲۴

فتنه‌ای هر لحظه برمی‌خیزد از مژگان توآسمان از فتنه معزول است در دوران تو
من که می‌گردم ز دور، آسوده نگذارد مراحال چشمت چیست یا رب پهلوی مژگان تو
کی گرفتار غمت فارغ بود، در خاک همبگسلد پیوند جان و نگسلد پیمان تو
دست من باد از گریبان پاره کردن بی‌نصیبگر شود کوته به صد شمشیر از دامان تو
بی تو شبها سیر دلهای پریشان می‌کندجز خیالت کس ندارد طاقت حرمان تو
چون نسوزد استخوان من، که خون افتاده استدر میان دیده و دل بر سر پیکان تو
رشک بر نظّاره میزان برم در کار عشقاین که یک چشمش بود محو و دگر حیران تو