شمارهٔ ۴۰۶
از وصل هر گل در چمن، چون غنچه دامان چیدهامجمعیت دل را در آن زلف پریشان چیدهام
ریزد به دامن دیده خون، من ریزم از دامن بروناو بهر دامان چیده گل، من گل ز دامان چیدهام
تا برده ترک غمزهات، دستی به قربان کمانچون ترکشت پهلوی هم، در سینه پیکان چیدهام
چون دیده آیینهام مژگان نمیآید به هماز بس که شوق دیدنت در چشم حیران چیدهام