گنج

شمارهٔ ۳۹۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: اهم۱۰ بیت
در انتظار تو شد عمرها که چشم به راهممپیچ سر ز نیازم، متاب رخ ز گناهم
چه لذت است ببین انتظار آمدنت راکه در برابر چشم منی و چشم به راهم
مرا همای خرد گو به فرق سایه میفکنبه سر، سیاهی داغ جنون بس است پناهم
در انتظار تو ای شمع بزم، تا سحر امشبچو شمع بر سر مژگان نشسته بود نگاهم
به عشق، کار دل و دیده‌ام ز یکدگر آیدبود چو شمع، یکی نور چشم و شعله آهم
ز زلف یار به روز سیاه خویش نشستممباد آنکه نشیند کسی به روز سیاهم
چه می‌کنم که همای سعادتم به سر آید؟زمانه گو به تمسخر، پری مزن به کلاهم
منم که یوسف مصر معانی‌ام به حقیقتبرادران طریقت فکنده‌اند به چاهم
بهار تازه‌ام، ایام را ملول نکردمبه فرق خاک بود گرچه نودمیده گیاهم
نه از وصال تسلی، نه در فراق صبوریمرا بسوز چو قدسی، که معترف به گناهم