گنج

شمارهٔ ۳۹۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایخویشتنم۱۰ بیت
چو درد عشق تو کرد آشنای خویشتنمغمت چرا نخورد غم برای خویشتنم
دلم چه یافته در کوچه پریشانی؟که می‌برد همه عمر از قفای خویشتنم
مرا کرشمه دیگر فریب داد ای گلبه رنگ و بو نرود دل ز جای خویشتنم
چو دل که قطره خون است و خون خورد دایمیکی شدم به غم و خود غذای خویشتنم
ز بس که کرد علاج و نداشت سود مراطبیب کرد خجل از دوای خویشتنم
ز عشق، گرد جنون نیست بر جبین دلمکه کرد چشم خرد، توتیای خویشتنم
به من ز دوستی‌ات شد جهان چنان دشمنکه در هراس ز بند قبای خویشتنم
شده‌ست پی سپر راه عشق تا پایمبود چو نقش قدم، رخ به پای خویشتنم
برای گشت چمن مضطرب نیم چو نسیمچو شعله رقص‌کنان در هوای خویشتنم
نیم به عیب کس از عیب خویشتن مشغولتمام خارم و مخصوص پای خویشتنم