گنج

شمارهٔ ۳۸۹

دلی از قید آسایش چو عشق آزاد می‌خواهملبی چون بلبل شوریده پر فریاد می‌خواهم
به غم خو کرده جانم ذوق عالم را نمی‌دانمدل اندوهگین و خاطر ناشاد می‌خواهم
دلم چون بود آسوده، به قید عشقش افکندمغم نوکرده جا در دل، مبارکباد می‌خواهم
سراپا ناله دردم، چو مرغ بال ببریدهمهیّای قفس شد مرغ دل، صیاد می‌خواهم
دلم با زخم بیداد تو محکم الفتی داردهمه داد از تو می‌جویند و من بیداد می‌خواهم
دل محنت‌کش مارا چه باشد بیستون کندن؟غمی دشوارتر از محنت فرهاد می‌خواهم
خوشم با سایه دیوار، در کوی بتان قدسینه گشت بوستان، نه سایه شمشاد می‌خواهم