گنج

شمارهٔ ۳۷۹

خون می‌چکد از دیده ز نظاره داغمتا خون نشود، وا نشود غنچه باغم
پیدا نبود دل ز هجوم غم معشوقپنهان شده از کثرت پروانه، چراغم
گر بر لبم انگشت زنی، جوش زند خونکان غمزه ز خون کرد لبالب چو ایاغم
چون زنده کند صور سرافیل دلم را؟گر بوی تو در حشر ندارد به دماغم
چون سبزه، ز گل تا به ابد خضر برویدهرجا که نهد پا غم عشقت به سراغم
الماس چو تبخاله برآید ز لب مستگر بر دهن شیشه نهی پنبه داغم