گنج

شمارهٔ ۳۸۰

دل به تیغ غمزه آن شوخ قاتل بسته‌امصید قاتل‌دوستم، بر تیغ ازان دل بسته‌ام
عمرها جان کنده‌ام، تا این دل صدپاره رابرده بر فتراک او چون صید بسمل بسته‌ام
زحمت پا برنتابد خار این صحرا، ازانخویش را چون گرد بر دامان محمل بسته‌ام
شسته‌ام از جان شیرین دست اول، بعد ازاندل به زلف آن بت شیرین‌شمایل بسته‌ام
قدسی آن کج‌قبله‌ام، کز زلف ترسازاده‌ایعمرها بر گردن ایمان حمایل بسته‌ام