گنج

شمارهٔ ۳۶۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رم۱۲ بیت
اگر نه صید کسی گشته مرغ نامه‌برمچرا به خدمت یاران نمی‌رسد خبرم؟
به شوق تا به سر تربتش نمی‌رفتمنمی‌نمود وصیت به عشق اگر پدرم
گشوده‌ام به هم آغوشی قفس، آغوشگشاده از پی پرواز نیست بال و پرم
ازین که رفته به گل پای من در آن سر کوچه منت است ز دل، شرمسار چشم ترم
نیم ز حال شب آگاه، اینقدر دانمکه مغز من شده خالی ز ناله سحرم
بر آستان توام خانه داد بخت بلنددرین مقام ندانم فرشته یا بشرم
نماند یک سر مویم تهی ز داغ جنونهنوز تا سر زلفت چه آورد به سرم
خوش آمدی، سر این بی‌تکلفی گردم!که امشب از در یاری درآمدی ز درم
به شوربختی خود زار نالم ای ناصحچه احتیاج نمک بر جراحت جگرم
قضا تهیه روزی نکرده بود هنوزکه شد ز تیر تو، پبکان وظیفه جگرم
نیم چو مهر پریشان‌نظر، نمی‌دانمچو نور مهر، چرا کوبه‌کو و دربه‌درم؟
سرم چو بید مولّه خم از تواضع نیستبه پیش، خجلت بی‌میوگی فکنده سرم