شمارهٔ ۳۶۴
چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم؟حلقه ماتمیان کو، که بر ایشان گریم
عمری از خون دل اسباب طرب جمع کنمتا دمی بر سر کوی تو پریشان گریم
نوبت گریه به چشمم نرسد، زانکه مرادیده دل نگذارد که به مژگان گریم
مژه در خون جگر پنجه مرجان شد و مندر غم لعل تو یاقوت ز مرجان گریم
عمرها دیده چو گرداب کشید اشک به خویشدر دل قطره عجب نیست که طوفان گریم
نیستم ابر که در گریه تُرُش سازم رویچشمهام، با دل صاف و لب خندان گریم
دیدهام بر سر آب از الم فرقت توستکافرم گر دم رفتن ز پی جان گریم
شهر بر گریه من همچو گریبان تنگ استرو به صحرا نهم و درخور دامان گریم
نور مهر تو ز سیمای سرشکم پیداستدامن از غیر بپوشم چو به دامان گریم
فرصت گریه ندارم ز گرفتاری عشقورنه صد بحر به یک جنبش مژگان گریم
بس که دل میکشدم سوی اسیران قدسیروز تا شب روم و بر سر زندان گریم