شمارهٔ ۳۵
خط تو سرمه کشد دیده تمنا رالب تو تازه کند روح صد مسیحا را
بود به مرهم راحت همیشه طعنهفروشکسی که یافت دلش ذوق داغ سودا را
بود بر اهل محبت حرام آسایشتبسمی که کند تازه زخم دلها را
عجب نباشد اگر در محبت یوسفدوباره عشق جوانی دهد زلیخا را
زهی تصرف خوبان که شیخ صنعان همکمند گردن جان کرد زلف ترسا را
در آتش است ز حسنی دلم که شعله اوبرآورد ز تماشای طور، موسی را
برای آنکه شود وصل یار زود آخرستاره بدم امروز کرده فردا را
ز خون دیده و دل در خیال عارض دوستکنم به لاله و گل فرش، روی صحرا را
بیا به دیده ما سیر کن نه در گلشنبه برگ گل مکن آزرده آن کف پا را
چه شد که دامن قدسی ز خون دیده پرستکسی ز موج نکردهست منع دریا را