گنج

شمارهٔ ۳۴۹

سر تا قدم ز داغ تمنا در آتشمشاخ گلم مگر، که سراپا در آتشم؟
تا کرده‌اند نسبت آتش به خوی دوستهرجا که آتشی‌ست، من آنجا در آتشم
ترسم غم تو جای کند گرم در دلیورنه چرا ز گرمی دلها در آتشم؟
رخسار یوسف از عرق حسن درگرفتیعنی ز رشک عشق زلیخا در آتشم
خواهم ز طبع شعله کنم جذب سوختنچون دود، ازان همیشه بود جا در آتشم
چشم ترم چو شیشه ز بس خون گرم ریختاز موج خون چو ساغر صهبا در آتشم
دورم کند ز خویشتن از ننگ، چون سپندهرچند افکنند به عمدا در آتشم
بر طور دل، تجلی غیرت فکنده نوراز سوز رشک خواهش موسی در آتشم
روی تو در برابر و دل خون ز بیم هجرموج زلال خضرم و گویا در آتشم
هردم ز جای خویشتن از اضطراب دلقدسی چنان جهم، که مگر پا در آتشم