گنج

شمارهٔ ۳۱۶

بسی چون سایه افتادم به پای سرو آزادشز خاکم برنمی‌دارد، نمی‌دانم چه افتادش
خوشم کز کوی او قاصد چو آمد، برنمی‌گرددچو آید بوی گل، نتوان به گلشن پس فرستادش
کند روح شهیدان طوف بسملگاه صیدی راکه بی جذب کمند آرد به پای تیغ، صیادش
نمی‌خواهم که یک ساعت شود فارغ ز آزارممبادا دیگری خود را زند بر تیغ بیدادش
چه بخت است این، که گر دامان کوه بیستون گرددکف اقبال خسرو می‌کشد از چنگ فرهادش
کمین بازیچه از نیرنگ عشق این است قدسی راکه لب نگشود و گوش عالمی پر شد ز فریادش