شمارهٔ ۳۱۷
روشن شود ز دود دماغم چراغ فیضفیض است آنقدر، که ندارم دماغ فیض
یک شاخ گل ز گل نشود پاک، گردوکونتا حشر گل برند به خرمن ز باغ فیض
از هر طرف دریچه فیضیست بر دلمبیهوده از در که کنم من سراغ فیض؟
بهر مرکّب قلم فیض بخش منآوردهاند دوده ز دود چراغ فیض
ساقی نموده نذر حریفان به بزم نظمروز ازل که ریخته می در ایاغ فیض
ای آنکه برده ذوق سماعت ز خویشتنترسم که آستین بزنی بر چراغ فیض
از سنگ کاهلی، در اندیشه را مبندقدسی دگر مسوز دلم را به داغ فیض