گنج

شمارهٔ ۲۹۵

تو و گشت چمن ای گل، من و کاشانه خویشخاطرم ساخته چون جغد به ویرانه خویش
گر قرارت نبود پهلوی من جرم تو نیستشعله بی‌طاقتی آموخت ز پروانه خویش
شکر آن طره چه گوییم، که هرگز ننهادمنت سلسله بر گردن دیوانه خویش
قدمی رنجه کن ای دوست، که چون مردم چشمکردم آراسته از لخت جگر، خانه خویش
آنکه بر زلف خود از ناز تغافل داردموبه‌مو یافته حال دلم از شانه خویش
غرق خون چون ورق لاله بود اوراقشهر کتابی که کنم خطبه‌اش افسانه خویش
ناله خشک‌لبان را اثری هست، ازانقدسی انگشت زند بر لب پیمانه خویش