گنج

شمارهٔ ۲۹۶

دزدم ز بس حدیث ترا از زبان خویشدارم چو غنچه، مهر ابد بر دهان خویش
ز آمیزش صبا نبود غنچه را گریزبلبل به شکوه چند گشاید زبان خویش؟
در گلشن آرمیده روم چون نسیم صبحتا عندلیب رم نکند ز آشیان خویش
با آنکه آب دیده‌ام از آسمان گذشتبختم نشست دیده ز خواب گران خویش
هرجا که رفته‌ام، پی خود رُفته‌ام چو باددزدیده‌ام ز دیده مردم نشان خویش
در منع خون دیده فشردم به دیده دستانداختم به دست خود آتش به دهان خویش
نه برگ عیش ماند مرا، نه دماغ غمآسوده شد دلم ز بهار و خزان خویش