گنج

شمارهٔ ۲۹۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رخویش۸ بیت
گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویشگیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش
با خیال تو چو شب دست در آغوش کنمصبح با مهر ز یک جیب برآرم سر خویش
تا به کی منت صیاد، چرا چون طاووسصورت حلقه دامی نکشی بر پر خویش؟
آخر از پهلوی دل گشت چراغم روشناخگری بود مرا در ته خاکستر خویش
خشت برداشته بود از سر خم پیر مغانجرم من بود که در خون نزدم ساغر خویش
تیره‌تر باید ازین اختر من، معذورمگر شکایت کنم از تیرگی اختر خویش
گر به دوزخ برمش، منت آتش نکشددل که چون لاله به خون داغ کند پیکر خویش
قدسی ار بوالهوسی راه زلیخا نزدیروی یوسف ننمودی به ملامتگر خویش