گنج

شمارهٔ ۲۴۴

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اشود۱۱ بیت
چشمی که با غبار درت آشنا شوددیگر چو نقش پا، کی ازین در جدا شود؟
بر لب شکسته می‌گذرد حرف توبه‌امچون کودکی که نو به سخن آشنا شود
آن طالعم کجاست که افتد به کار منهر عقده‌ای که از سر زلف تو وا شود
چون صبح، یابد از نفسش نور، عالمیهر ذره را که مهر تو در سینه جا شود
کی می‌رود خیال تو از دیده‌ام بروندر خاک، استخوانم اگر توتیا شود
دست امید، باز ندارم ز دامنتپیراهن امید، مرا گر قبا شود
هر سرمه‌ای که آن نه ز خاک درت بوددر دیده جا ندارد اگر توتیا شود
زنهار فردباش، که خواری نمی‌کشدهر قطره کز محیط، چو گوهر جدا شود
هر دم به یاد تیر تو آهی ز دل کشمتا جای تیر تو به دل تنگ وا شود
از بی‌تعلقی چه عجب آب دیده‌امگر قطره‌قطره چون گوهر از هم جدا شود
بخت سیاه، بر سر قدسی ز یمن عشقشاید که رشک سایه بال هما شود