شمارهٔ ۱۶۳
به کف عاشق چو گل، خون دل خود را نگه داردبرای روزی خود، حاصل خود را نگه دارد
مگر لیلی گمان دارد که پیش افتاده از مجنون؟که در هر گام، صد جا محمل خود را نگه دارد
پس از عمری به بزم یار دل جا کرد و میترسمکه نو دولت عجب گر منزل خود را نگه دارد
ز دلدادن به خوبان منع ما کردن بود ناخوشاگر ناصح تواند گو دل خود را نگه دارد
ز تیغش دل به خون خویش بازی میکند شایددمی بهتر تماشا قاتل خود را نگه دارد
که خواهد سوختن ز افسردگان انجمن با او؟گر از پروانه، شمعی محفل خود را نگه دارد
ز غیرت تا به خون غلتند خلقی روز محشر همبه خون آغشته قاتل بسمل خود را نگه دارد
جهان از نکتهپردازان چو شد مفلس، بگو قدسیکه طبعت نکتههای مشکل خود را نگه دارد