گنج

شمارهٔ ۱۴۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ست۸ بیت
کرده بیهوشم خیال آن دو چشم می‌پرستهمتی ای باده‌پیمایان که کارم شد ز دست
بر سر مال جهان سودای درویش و غنیدست چون بر هم دهد؟ این تنگ‌چشم، آن تنگ‌دست
فتنه دوران ندانم سنگ بر جام که زداینقدر دانم که رنگ باده در مینا شکست
از وجود بی‌بقای خود نیفتی در گماندر دل آیینه یک دم صورتی گر نقش بست
خواب غفلت دیده‌ات را مانع نظّاره استورنه در باغ از تماشا چشم نرگس کس نبست
در جنونم طرفه سودایی به دست افتاده بودعقل گم بادا که بازار جنونم را شکست
از شکست خود چرا افتاده غافل در لباس؟در شکست خاطرم آن کس که دامن برشکست
در دو گیتی هرکه چون قدسی اسیر عشق گشتماهی توفیق افتادش درین دریا به شست