شمارهٔ ۱۳۹
رهزدن درخانه کار چشم فتّان بوده استناوک در کیش صیدانداز، مژگان بوده است
سرد شد هنگامه دیوانه تا از شهر رفتآتش سودا همین در سنگ طفلان بوده است
داغهای سینهام دیوانه دارد بیبهارآنچه میجستم ز گلشن در گریبان بوده است
سر نمیپیچند از فرمان مجنون وحش و طیربر سر دیوانه مو چتر سلیمان بودهاست
چشم ما حسرتکش و آیینه محو دیدنشاین سعادت سرنوشت چشم حیران بودهاست
دل چه خونها خورد تا ره یافت بر درگاه عشقبندگی را خواجه پندارد که آسان بوده است
تا دلم از رفتن پیک خیالش تیره شدروشنم شد این که شمع خانه مهمان بوده است
از صبا آشفتگی میجستم آخر یافتماز دل خود آنچه در زلف پریشان بوده است
سربهسر مرغ چمن داند چه میآرد نسیمزآنکه وقت گلشکفتن در گلستان بوده است
هرکه بیند کز نسیمی غنچه چون در هم شکفتداند از دلها گرهبردن چه آسان بوده است
بعد مردن نام مجنون زنده جاوید شدخاک عاشق را مزاج آب حیوان بوده است