شمارهٔ ۱۳۸
ما را ز دست جور تو پای گریز نیستراحت، نصیب دیده خونابه ریز نیست
شد سنگ، خاک در کف طفلان ز انتظارداغم ازین خرابه که دیوانهخیز نیست
با دشمنم چه کار که از بیتعلقیبا دوست هم مرا سر و برگ ستیز نیست
در بزم اهل درد به یک جو نمیخرندگر شیشهای ز سنگ بلا ریزریز نیست
خوبان این دیار ندارند یک شهیددردا که تیغ غمزه درین شهر تیز نیست
گویا ز چشم حلقه زلفش فتاده استباد صبا که میوزد و مشک بیز نیست
داغم که دم ز سوز محبت چرا زندپروانه را که بال و پر شعله ریز نیست
قدسی فتادهام به طلسمی که چون قفسصد رخنه بیش دارد و راه گریز نیست