گنج

شمارهٔ ۱۳۷

صوت بلبل را شنیدم ناله زاری نداشتآسمان در نُه قفس چون من گرفتاری نداشت
بر دل تنگم ندانم عافیت را در که بستبا وجود آنکه این ویرانه دیواری نداشت
از تماشای تو جز حسرت نصیب ما نگشتدیده حسرت نصیبان بخت بیداری نداشت
گل‌فروش از ساده‌لوحی گل سوی بازار بردورنه تا گل بود چون بلبل خریداری نداشت
عقده‌ای گر بود در زلفش دل من بود و بسورنه با زلف پریشانش گره کاری نداشت
کی ز رنج من خبردارست از پهلوی دل؟آن که شب‌ها تا سحر در خانه بیماری نداشت
آب چشمم خویش را بر قلب دریا می‌زندتا بنا شد گریه، چون اشکم جگرداری نداشت
طره دستار قدسی را پریشان کس ندیدهرگز آن ناقص جنون سودای سرشاری نداشت