گنج

شمارهٔ ۱۳۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اگذشت۷ بیت
گرم قتلم آمد آن شوخ و به استغنا گذشتآتش از خس نگذرد هرگز چنین کز ما گذشت
هرچه با زلف تو می‌ماند دل از کف می‌بردروز عمرم در تمنای شب یلدا گذشت
خاک بادا بر سرم گر نام عریانی برممن که در دیوانگی موی سرم از پا گذشت
از فغانم پرس کامشب با دل گردون چه کردتیشه فرهاد می‌داند چه بر خارا گذشت
لاله بر گرد دمن پژمرده دیدم سوختمبر سیه‌بختی که اوقاتش در آن صحرا گذشت
کی کند سر در سر هر قطره طوفان بلا؟کار سیل چشمم از هم‌چشمی دریا گذشت
سوختم قدسی که مخصوص تغافل هم نیمدوستم از پیش چون دشمن به استغنا گذشت