گنج

شمارهٔ ۱۳۲

بر جرعه‌نوش عشق، بجز خون حلال نیستزان رو به دل ز خوردن خونم ملال نیست
خون مرا بریز که در شرع دوستیخون‌ریختن شهید وفا را وبال نیست
کار دل است پر مزن ای طایر حرمپرواز بوستان محبت به بال نیست
دل‌دوختن به وعده معشوق بی‌وفاجز آرزوی خام و خیال محال نیست
رضوان که می‌ستود گلستان خویش راانصاف داد خود که چو بزم وصال نیست
در باغ تا ز داغ جگر پنبه کنده‌ایقدسی چه گل که در عرق انفعال نیست