گنج

شمارهٔ ۱۳۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: وننشست۸ بیت
هرگهم در دل خیال آن قد موزون نشستدر جگر صد ناوک غیرت مرا افزون نشست
شب خیال قامتت از دیده تر می‌گذشتتا به گردن همچو شاخ ارغوان در خون نشست
ناقه محمل‌نشین یک بار راهی گم نکردعمرها مجنون به این امید در هامون نشست
در میان عاشق و معشوق قاصد رسم نیستکوه‌کن شد باخبر شیرین چو بر گلگون نشست
آب و آتش را به هم یک جای نتوان داشتنعشق چون زد خیمه در دل جان ز تن بیرون نشست
یک قفس جای دو بلبل نیست ای لیلی‌وشانتا من از دامان صحرا خاستم، مجنون نشست
اینقدر دانم که جان بر دل گرانی می‌کندنیستم آگه که پیکان تو در دل چون نشست
پیش دشمن روی جانان سیر نتوانست دیدقدسی امشب العطش گو، بر لب جیحون نشست