گنج

شمارهٔ ۱۲۹

با شمع چو پروانه به محفل نتوان رفتهرجا که رود دل ز پی دل نتوان رفت
خون می‌مکد از تیغ شهادت لب زخممتا بر اثر خون پی قاتل نتوان رفت
هر گوشه لبی پر ز فغان است درین راهبر صوت جرس از پی محمل نتوان رفت
گر کعبه مقصد طلبی تن به قضا دهکاین راه به اندیشه باطل نتوان رفت
نقش مژه از صورت پا گر نشناسیدر بادیه عشق به منزل نتوان رفت