گنج

شمارهٔ ۷۸

ای عهد شکسته و جفا کردهما را به فراق مبتلا کرده
ای داده به دست مدعی دامانپیراهن صبر من قبا کرده
بیگانه ز خویش آشنا گشتهبیگانه به خویش آشنا کرده
از غارت مُلک دل نمیترسیای تاخت به خانۀ خدا کرده
نایافته چون تو گوهری در بحرتا مردم دیده ام شنا کرده
گردیده سپید مردم چشممدر اشک ز بس که دست و پا کرده