شمارهٔ ۷۷
از تغافل ساقی سرمست بی پروای منخون دل ریزد بجای باده در مینای من
مفلسان را گر مِی و مطرب نباشد گو مباشسینۀ من بربط من اشک من صهبای من
صد هزاران سرو را پامال خاک ره کندچون خِرامد در چمن سرو سهی بالای من
ساقیا صاف ار نداری دُردِئی کز تاب دودخون دل پالوده دارد چشم خون پالای من
چون نگریم از غمش خود از تبسم بشکندآن لب چون لعل نرخ لؤلؤ لالای من
سالها دهقان قدرت بوستانبانی کندتا تماشا را به باغ آرد سمن سیمای من
لامکان پیماست رخش همّتم لیکن چه سودلنگ شد در سنگلاخ غم جهانپیمای من
عاقبت دانم که در میدان جانبازی عشقدر سراندازی سر اندازد مرا سودای من
قلب دل در بوتۀ هجران سیه گردید و نیستکیمیای وصل جانان را جویی پروای من