شمارهٔ ۵۹
زان خاک که با خون دل آمیخته دارمکوهی به سر از دست غمت بیخته دارم
ساقی به خُمَم باده بپیمای که دیر استخُمها ز می غم به قدح ریخته دارم
در پا مفکن خسته دلی را که همه عمراز سلسلۀ زلف تو آویخته دارم
زنجیری زلف توام اکنون که ز اغیارزنجیر علایق همه بگسیخته دارم
زان پیش که مردم ز لحد سر بدر آرندمن محشری از شور تو انگیخته دارم
دور از تو پی ریختن خون دل خویشاز آه دوصد خنجر آمیخته دارم
بی مهر رخت شب همه شب اشک روان رابا خون جگر تا سحر آمیخته دارم
یا رب ز که پرسم که سراغی به من آرداز آن دل دیوانه که بگریخته دارم