گنج

شمارهٔ ۶۰

ساقی بیار جامی کز چشم اشکبارمخاطر خوشست امروز برطرف جویبارم
ساقی ز جام دیگر آبی بر آتشم زنزان پیشتر کزین جام برجان فتد شرارم
از باغ وصل جانان هر بلبلی گلی چیدبیچاره من تهی دست در پا شکست خارم
بر اشک چشم سدّی از خون دل ببندموز سوز دل به آهی دود از جهان برآرم
باد صبا سحرگه بوئی ز زلفش آوردبر باد داد یکجا محصول روزگارم
روز الست کردند از نیم جرعه مستمامروز صد خم مِی می نشکند خمارم
از دیده در کنارم صد جوی خون روان شددهقان دهر ننشاند یک سرو در کنارم
روزی که پا نهادم در کارگاه هستیپیچید دست قدرت با درد پود و تارم
گردید تا زعمرم کوته ز گردش چرختاری به کف نیامد زان زلف تابدارم
خاکستر وجودم خالی ز اخگری نیستدر آب دیده شویی گر صد هزار بارم
دانی چرا غبارا پیوسته اشک ریزمتا باد برندارد زین رهگذر غبارم